حس و حال نوشتن ندارم
حس و حال نوشتن ندارم
دلم گرفته...دلم عجیب گرفته
کلی با خودم کلنجار رفتم که بالاخره امروز بنویسم
خیلی وقته دستم به نوشتن نمی ره...
تنها کاری که میکنم این روزها یه گوشه ای تنها گریه میکنم
مادر بزرگم (صداش می کردم ننه )رفت با رفتنش داغی رو دل همه گذاشت
هنوز باورم نشده
وقتی یاد چهره سرد ویخ زدش میوفتم یاد اون لحظه ای که تو غسال خونه دیدمش با تمام وجودم جیغ زدم و گفتم نگام کن منم مهدیه نگام کن ، افتادم هی جیغ زدم گریه کردم...وقتی یاد اون بوسه ای که بر پیشونیش زدم ولبم یخ کرد میوفتم...
سخته بگم...
خیلی دلم گرفته مثل لحظه هایی که آسمون ابری میشه
دلم هوای تو رو کرده
اون لحظه ها ، اون روزها
دلم همیشه برات تنگ میشه...میخوام گریه کنم...
خسته ام ...خسته...
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان ۱۳۹۰ ساعت 12:35 توسط مهدیه
|
به نام خداوند بی همتا