23اردیبهشت 89 تولد همتایی بود به خوبی و خوشی تموم شد به زودی میام عکساشو می ذارم

این قالب رو یکی از دوستای وبلاگی من بهار عزیزم واسه تولد همتایی درست کرده دست گلش درد نکنه یه دنیا ممنون

به زودی با عکسهای همتا می اپم

همتای بی همتای من تولدت مبارک

 

برای دخترم

خوابیدن روی ابرها و چیدن ستاره ها خیلی لذت داره
جنس ابر چیزی شبیه پنبه است ,
از پنبه خیلی نرم تر و لطیف تر
یه جوری که حس می کنی نرمی اون توی پوست تنت نفوذ می کنه
ستاره ها هم یه خورده داغن
نه اونقدر که دستتو بسوزونه
داغیش اندازه گرمی دست آدم خوباست
گرد و کوچیکن
اندازه پرتقال
جنسشون فکر می کنم از یخ باشه
یخ داغ
نورش سفید متمایل به آبیه
توی دستات که میگیریشون احساس می کنی یه بچه تازه به دنیا اومده رو میون دستات گرفتی
از اینا قشنگتر می دونی چیه ؟
سرسره بازی روی رنگین کمون
از اون بالا , از روی ابرا که می پری روی رنگین کمون
باید زود بشینی
اونوقت همینطور که داری سر می خوری و میای پایین می تونی جیغ بزنی و بخندی
توی راه نم نم بارون می خوره توی گونه هات
حالی داره مگه نه ؟
تازه اون پایین که می رسی و قل می خوری روی نرمی چمن
میبینی پشت شلوارت , همونجایی که ازاون بالا تااین پایین روی رنگین کمون بوده , رنگی شده
هفت تا رنگ قشنگ
رنگایی که جنسشون از نوره
بعدشم می تونی روی چمنا خیس و بارون خورده غلت بزنی و با پروانه ها قایم باشک بازی کنی
می تونی خط های نور خورشید رو بگیری و باهشون تاب درست کنی
سر اون نخا رو ببندی به زلفای درخت کاج که سیخ سیخیه و زبر
یه سرشم به کاکل باد که همیشه پریشونه
نسیم خودش تابت میده
آروم و لوند
هر بار که میری بالا و پایین می تونی یه تیکه از عشقبازی گنجشکا رو توی لونه کوچیکشون ببینی
گنجشکایی که همدیگه رو بغل گرفتن و لپای کرکیشونو به هم میمالن
بعد , وقتی که خسته شدی می تونی بری میون حوض بلور
پاهاتو بکنی توی آب و بذاری آبششای انگشتای پات نفس بکشن
آخه می دونی که اونا هرکدومشون قبلا یه ماهی کوچولو بودن
مگه نمی بینی دوستاشون , دورشون جمع میشون و بوسشون می کنن
همه اون ماهی های قرمز کوچولو دوستای قدیمی انگشتای پاهاتن
بعد می تونی انگشتاتو تکون بدی
اینطوری , بالا پایینی
بعد با دستات آب بپاشی توی صورت هوا
خیسش کنی
هوای خیسو که دوس داری ؟ همونی که بوی نم و خاکو میده رو میگم
بعد خدا روی لپات گل بنفشه میکاره , گل بنفشه قرمز
دیده بودی تا حالا
تو تونسته بودی ستاره های توی آسمونو بچینی ولی هیچکسی نمی تونه ستاره های توی چشمای تو رو بدزده
این خیلی کیف داره که یه چیزایی داری که فقط فقط مال خودته
بعد که خیس شدی و گلهای روی گونه هات شکوفه داد از حوض بلور میای بیرون
تند تند قدم میزنی و دستاتو اینطوری دو طرف تنت تکون میدی و شعر می خونی
بلبلا صدای ترانه خوندنتو که می شنون ساکت می شن و فقط گوش میدن
صدات مثل لالایی میشه وقت ترانه خوندن
مواج و آروم
حالا می تونی بری روی اون تپه کوچیک که دونه دونه گلای سفید کوچیک تنشو پوشونده و خودتو پخش دلش کنی
طاقباز روبه آسمون
انگشتای زمین پشتتو یواشکی و نرم میخارونه
کیف داره نه ؟
صدای خنده ریز و یواشکی مورچه ها و کفشدوزکا رو میشنوی که آروم از کنارت رد میشن
خورشید , پشت پلکاتو می بوسه و گرمشون می کنه
نسیم کنارت میشینه و با نوک انگشتای کشیدش پلکاتو میبنده
دوست نداری بخوابی
آخه هنوز گلای محبوبه شب غنچه های بسته شو باز نکرده
اما خسته ای
خوابت میبره
خدا , با دست خودش روی تنت یه پارچه سبز مخملی میکشه
توی خواب به پهلو می چرخی خوابیدن روی ابرها و چیدن ستاره ها خیلی لذت داره
جنس ابر چیزی شبیه پنبه است ,
از پنبه خیلی نرم تر و لطیف تر
یه جوری که حس می کنی نرمی اون توی پوست تنت نفوذ می کنه
ستاره ها هم یه خورده داغن
نه اونقدر که دستتو بسوزونه
داغیش اندازه گرمی دست آدم خوباست
گرد و کوچیکن
اندازه پرتقال
جنسشون فکر می کنم از یخ باشه
یخ داغ
نورش سفید متمایل به آبیه
توی دستات که میگیریشون احساس می کنی یه بچه تازه به دنیا اومده رو میون دستات گرفتی
از اینا قشنگتر می دونی چیه ؟
سرسره بازی روی رنگین کمون
از اون بالا , از روی ابرا که می پری روی رنگین کمون
باید زود بشینی
اونوقت همینطور که داری سر می خوری و میای پایین می تونی جیغ بزنی و بخندی
توی راه نم نم بارون می خوره توی گونه هات
حالی داره مگه نه ؟
تازه اون پایین که می رسی و قل می خوری روی نرمی چمن
میبینی پشت شلوارت , همونجایی که ازاون بالا تااین پایین روی رنگین کمون بوده , رنگی شده
هفت تا رنگ قشنگ
رنگایی که جنسشون از نوره
بعدشم می تونی روی چمنا خیس و بارون خورده غلت بزنی و با پروانه ها قایم باشک بازی کنی
می تونی خط های نور خورشید رو بگیری و باهشون تاب درست کنی
سر اون نخا رو ببندی به زلفای درخت کاج که سیخ سیخیه و زبر
یه سرشم به کاکل باد که همیشه پریشونه
نسیم خودش تابت میده
آروم و لوند
هر بار که میری بالا و پایین می تونی یه تیکه از عشقبازی گنجشکا رو توی لونه کوچیکشون ببینی
گنجشکایی که همدیگه رو بغل گرفتن و لپای کرکیشونو به هم میمالن
بعد , وقتی که خسته شدی می تونی بری میون حوض بلور
پاهاتو بکنی توی آب و بذاری آبششای انگشتای پات نفس بکشن
آخه می دونی که اونا هرکدومشون قبلا یه ماهی کوچولو بودن
مگه نمی بینی دوستاشون , دورشون جمع میشون و بوسشون می کنن
همه اون ماهی های قرمز کوچولو دوستای قدیمی انگشتای پاهاتن
بعد می تونی انگشتاتو تکون بدی
اینطوری , بالا پایینی
بعد با دستات آب بپاشی توی صورت هوا
خیسش کنی
هوای خیسو که دوس داری ؟ همونی که بوی نم و خاکو میده رو میگم
بعد خدا روی لپات گل بنفشه میکاره , گل بنفشه قرمز
دیده بودی تا حالا
تو تونسته بودی ستاره های توی آسمونو بچینی ولی هیچکسی نمی تونه ستاره های توی چشمای تو رو بدزده
این خیلی کیف داره که یه چیزایی داری که فقط فقط مال خودته
بعد که خیس شدی و گلهای روی گونه هات شکوفه داد از حوض بلور میای بیرون
تند تند قدم میزنی و دستاتو اینطوری دو طرف تنت تکون میدی و شعر می خونی
بلبلا صدای ترانه خوندنتو که می شنون ساکت می شن و فقط گوش میدن
صدات مثل لالایی میشه وقت ترانه خوندن
مواج و آروم
حالا می تونی بری روی اون تپه کوچیک که دونه دونه گلای سفید کوچیک تنشو پوشونده و خودتو پخش دلش کنی
طاقباز روبه آسمون
انگشتای زمین پشتتو یواشکی و نرم میخارونه
کیف داره نه ؟
صدای خنده ریز و یواشکی مورچه ها و کفشدوزکا رو میشنوی که آروم از کنارت رد میشن
خورشید , پشت پلکاتو می بوسه و گرمشون می کنه
نسیم کنارت میشینه و با نوک انگشتای کشیدش پلکاتو میبنده
دوست نداری بخوابی
آخه هنوز گلای محبوبه شب غنچه های بسته شو باز نکرده
اما خسته ای
خوابت میبره
خدا , با دست خودش روی تنت یه پارچه سبز مخملی میکشه
توی خواب به پهلو می چرخی و دست و پاهاتو جمع می کنی توی شکمت
صدای آروم نفسات , دنیا رو خواب میکنه
آسمون پرده سیاهشو می کشه و ستاره ها رو می پاشه روش
ستاره ها یواشکی به هم چشمک می زنن و با مهربونی نیگات می کنن
خدا میدونه توی دنیای خوابت چه قشنگیایی داری که تا حالا واسه کسی نگفتی
اونا رو وقتی بیدار شدی , خودت برام تعریف کن
خوش به حالت کوچولوی من
خوش به حالت دختر گلم .و دست و پاهاتو جمع می کنی توی شکمت
صدای آروم نفسات , دنیا رو خواب میکنه
آسمون پرده سیاهشو می کشه و ستاره ها رو می پاشه روش
ستاره ها یواشکی به هم چشمک می زنن و با مهربونی نیگات می کنن
خدا میدونه توی دنیای خوابت چه قشنگیایی داری که تا حالا واسه کسی نگفتی
اونا رو وقتی بیدار شدی , خودت برام تعریف کن
خوش به حالت کوچولوی من
خوش به حالت دختر گلم .

تولدت مبارک

به نام خدای بی همتا

خاطره زایمان

از کجا بگم ...

از روز قبل از زایمان ۱۳ اردیبهشت درست یک روز قبل از زایمانم من و حامد آخرین عکس دو نفری رو رفتیم آتلیه گرفتیم خوب از فرداش یه فرشته نا ز وارد زندگی ما می شد و ما دیگه دو نفر نبودیم می شدیم یه خانواده سه نفره .

شب قبل از زایمانم اصلا شب خوبی نبود شبی از پر استرس و ترس یه لحظه چشم رو هم نذاشتم و فقط اشک از چشمام می ریخت ساعت دو شب تو اتاق همتا داشتم گریه می کردم نمی تونستم جلوی اشکهای خودم رو بگیرم یه ریز اشک می ریختم با همون حال ساک بیمارستان خودم با همتا رو می بستم تک تک لباسهای دخترم آغشته به اشکم شد وقتی ساکم رو بستم رفتم لباسهای حامد رواتو کردم یه کم خوابیدم بعدش اذان زد نماز صبح رو خوندم قران (سوره انسان ) رو خوندم. بعد از نماز دیگه کم کم آماده شدم.

تو حال خودم نبودم از حیاط یه گل شبو چیدم عطرش کردم یه نفس عمیق کشیدم آروم شدم.

تو را بیمارستان اصلا با حامد حرف نزدم زبونم باز نمی شد.خلاصه... تو بیمارستان بعد از کلی معطلی حامد کارهای پذیرش رو انجام داد رفتیم بالا بخش زایمان داخل همون اتاقی که اون روز لک داشتم و فکر می کردم دارم فرشته نازم رو از دست می دم اون اتاق واسه من پراز خاطره ست.پرستارهای اونجا خیلی مهربون بودن بعد از اینکه منو آماده کردن

گفتن بریم

گفتم کجا

گفت اتاق عمل

به این زودی منو دارین می برین من هنوز امادگی ندارم پرستاره خندید و گفت ۹ ماه گذشته توو هنوز اماده نیستی  یه پرستاره دیگه گفت آخی مامانی

خلاصه...

حرکت به سمت اتاق عمل .مامانم با مادر شوهرم بیرون بودن حامد نبود رفته بود دنبال کار های بیمارستان خیلی دوست داشتم با حامد هم خداحافظی کنم. مامانم رو بوسیدم گفتم از من راضی هستی ؟ لبخند زد بغضم گرفته بود گریه کردم با مادر شوهرم هم خداحافظی کردم.

وقتی وارد اتاق عمل شدم کلی از  پرستارها دور منو گرفتن با همه سلام کردم منو بردن رو تخت خوابوندن دوست حدیث که تو اتاق عمل کار می کرد کلی هوای منو داشت .دکتر بیهوشی هم خیلی با حال بود .ازش پر سیدم از کمر بی حسی بشم بهتره یا بیهوشی کامل؟

گفت از کمر بی حسی واسه بچه بهتره چون بیهوشی کامل احتمال اینکه بچه داروی بیهوشی بخوره هست.

ازشون خواستم وقتی دخترم به دنیا اومد بیارن من ببوسمش گفتن چشم

لحظه ای که داشتن کمرم رو امپول می زدن داشتم از ترس می مردم فقط ایت الکرسی می خوندم ولی عشق به دنیا اومدن دخترم این ترس رو از من دور می کرد. امپول رو به کمرم فرو کرد یه تکون خورد بعدش یه امپول دیگه سریع پاهام بی حس شد سریع یه پرده جلوم گذاشتن حالت تهوع داشتم یه پارچه جلو دهنم گذاشتن و من به سختی بالا می آوردم دکتر هم بعد از سلام دست به کار شد هر کاری می کرد متوجه می شدم انگاری زنده زنده دارن منو قصابی می کنن . خیلی خوابم میومد خیلی سعی کردم نخوابم ساعت ۹.۳۵ دقیقه صدای گریه دخترم رو شنیدم پرستاره گفت به دنیا اومد . بعد ازپاک کردن دخترم رو دور یه پارچه سبز پیچیدن دکتر صورتگر هم واسش شعر یه دختر دارم شاه نداره خوند

وقتی دیدمت از عشق دیدنت گریه م گرفت خدارو شکر کردم بوسیدمت دستات رو صورتت رو .صورتت رو به صورتم مالوندن پوست لطیفت رو حس کردم اشکهام به صورت و دستت آغشته شد و من فقط خدا رو شکر می کردم

خدایا شکرت صد هزار مرتبه شکرت

همتا با وزن ۲۵۰/۳ قد ۵۰ ساعت۳۵/۹ صبح روز سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۸۹ در بیمارستان خصوصی شفا در شهر لاهیجان به دنیا اومد.

 

1 روز مونده تا یک ساله شدن همتایی

فقط یک روز مونده تا همتایی یک ساله بشه

دیروز من و همتا رفتیم بیرون همتا رو سوار کاسکه کردم رفتیم به سمت دریا باد زیاد میزد تغییر مسیر دادیم به سمت داخل شهر کلی دور زدیم همتا هم کلی ذوق کرده بود هی جیغ می زد

jqyany31rdertp74ehsm.jpg

8  فروردین. همتا داره می ره تولد امیر حسین (پسر خاله همتا) همتا 1 دونه پسر خاله داره نه دختر عمویی داره نه دخترعمه ای نه دختر خاله ای فقط یه پسر خاله شیطون داره

81b0j00chbi26x9lj93.jpg

همتا طلا خونه مادر جونش

3eba7sbx4f3ofuwv7ye5.jpg

 18 فروردین.همتایی با پدر جونش تو فرودگاه رشت داره تاتی میکنه (تازه پدر جونش مادر جونش وعمه جونی از مکه اومده بودن)

3eckaq9u3jbr4tuiz5hp.jpg

همتا داره کتاب انگلیسی می خونه

میگم همتا eyes چشماشونشون میده nose  بینی شو نشون می ده تمام اعضای صورتش رو انگلیسی بلده وقتی سگ میبینه میگه داک گربه میبینه میگه ک ک یه پا خارجیه دخترم

gbkl4xure3kuytcberz.jpg


2 روز مونده تا یک ساله شدن همتایی

فقط دو روز مونده تا همتای من یک ساله بشه خدایا باورم نمی شه که یک ساله دارم مادری میکنم خیلی خیلی خوشحالم

خدایا هیچ خونه ای از این نعمت قشنگ الهی خالی نمونه آمین

4روز  مونده تا یک ساله شدن همتایی

راه افتادن همتا

قراره واسه همتایی تولد کفشدوزکی بگیرم این روزها به شدت مشغول تدارکات وآماده کردن کارت تولد کلی کارهای ریز دیگه هستم اتاقمون شده پر از مقوا استرس شدیدی دارم

همتا راه افتاده از 2 اردیبهشت راه میره ولی خوب نمیتونه خودشو کنترل  کنه با این حال راه میره تعداد قدمهاش   از 15 تا گذشته همتا شیطون که بود شیطون تر شده

همتا خانوم 4تا دندون داره 2 تا بالا 2 تا پایین یه دندون هم که تازگیها جونه زده میشه 5تا دندون

خیلی خوب کلمات رومیگه تغریبا هر کلمه ای رو که بهش بگی میگه امروز صبح داشت تاب بازی میکرد هی واسه خودش می گفت تاب  تاب   تاب 

امشب هم که مهمونی دعوتیم خیلی وقته مهمونی نرفتم کلی ذوق کردم که دعوتیم 

6 روز دیگه همتا میشه یک ساله چه زود گذشت یادش بخیر .